تبليغاتX
آسمان مستان
آسمان مستان

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت ... عمری ست که عمرم همه در کار دعا رفت

 

چقدر دست تو با دست من محبت کرد

و انحنای لبت بــوسه را رعایت کـرد

من از تو با شب و باران و بیشه‌ها گفتم

و هر کـــه از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم !

کــه تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است

و آیـه آیـه تـــو را می شود تلاوت کـــرد:

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟

تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد

وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد !

وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنــانه حرکت کرد

-
به سمت عطر تو تا قبله‌ها عوض بشوند

و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کــرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !

و نیت غـزلی در چهار رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح‌هاش پاره شدند !

و مُهر را به سجودی هــزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!

که آتشم به تمام جهان سرایت کـرد

-
و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که

فرشتگان تو را نیز غـــرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !

و اَشهَدُ که لبانم به جــــام عادت کرد !

سلام بر تــو کــه بــاران به زیر چتر تو بود

سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد

...
غــزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !

سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد

وَ تــــــو بلند شدی تــا انار بشکوفد

دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غــــزل به روی لبت شادمانه می رقصید

و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد

 

(سیامک بهرام پرور)

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 21:57 به قلم باران| |

 

 

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی...


تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 3:18 به قلم باران| |

 

 

حکایت بارانی بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب , بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

چون خونی در دل

که همواره فراموش می شود

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من

دوستت می دارم ...

 

شمس لنگرودی

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 2:54 به قلم باران| |

 

 

شاید از مدار خود خارج شده باشد زمین ...

بدون شک دیگر بر گرد خورشید نمی گردد

طرد شده یا ترک گفته ایم ... نمی دانم

اما آنچه هر روز در سینه ی گرفته ی این آسمان مسموم می درخشد

تنها تصویری از حقیقت ، تهی ست ...

انعکاس درهم و آشفته ای از تکرار !

عادت کرده ایم هر صبح از مشرق بتابد و

بخوابد در مغرب اما

پرده های عادت گرفته ی این صحنه را که بگشایی

خواهی دید

چگونه محاط عدم شده ایم ...

تلخی کلام من امروز

تلخ تر از این حقایق ناگزیر نیست!

بگذار تا بگویم ، آسمان!

فرزندِ هرگز نداشته ام ...!

خاطرت باشد، تمامی شبهای بلند و موج در موج گیسوی تو را

به ابیات لالایی ام

ـ گلچینی از فاخرترین منظومه های نور ـ

گره می زدم ...

اما این روزها ... نمی دانم چرا

هر چه می گردم

اثری ،

ردّی ،

یادی از آن خاطره ها نیست ...

مگر از عمر من ،

از عمر زمین ، چند شب می گذرد

که خاطرات مجسم مان را افسانه می خوانند؟!

آسمان !

باور کن دروغ نبافته ام ...!

نمی دانم این برهوت

کدامین نقطه ی کور آفرینش است

باور کن

روزی سفره هامان قاب تصویری شگرف بود ...

تصویر تلألؤ گندم در آیینه ی آب ...!

باور کن

روزی جامه هامان یکدست نسیم بود ...

و بام خانه را سایه ی نهالی بس ...

آن روزگاران که عشق

گذرگاه ِ «باید» بود !

تو نگاه نکن

یدک کشان نام فرهاد

جای فرق خود ،این روزها ، سینه ی معشوق می شکافند ...

نگاه نکن

که جوخه ی اهانت و اعدام

هر چند شب یکبار،

آسمان شهر را به تیر می بندد ...

(حال اگر گوشه ی بال کبوتری جامانده از قفس را هم بگیرد که ... فبهالمراد !)

و سرزنشم مکن که چرا بدین نام می خوانمت ...

عزیز!

آن روزگاران هنوز دلیل باران

دلیل ابر

دلیل نور ... آسمان بود ...

آن روزگاران لبهایمان هنوز درز جامه نگشته بود ...

عزیز!

چه آرزوها داشتیم و ...

 

همین دیروز

کاج سبزی را دیدم

گُر گرفته  در کناره ی راه ...

معرکه ای بود خودسوزی درخت ...

 

خوب شد که ندیدی !

خوب شد که نبودی ...

فرزندِ هرگز نداشته ام ...!

جای تو اما هزاران هزار چشم

شهادت دادند ...

هزاران هزار دست

با قلم های ضامن دارشان بر تنه ی آن درخت

ـ همان سِجِل اثبات وجودش ـ

امضا زدند که : « سوخت ! ما همه حاضر بودیم ! »

آسمان !

غریب مانده ایم در مسیری به ناکجا ...

دفترهای خاطراتمان را که چوب حراج زدند

به جای هیزم و دود ...

بکارت نور را وقیحانه دریدند

به جای کوری مِه ...

تنها همین نامه،

تنها همین سند  می ماند عزیز!

میراث من برای تو !

که در پوکه ی همان کاج شهید دفن می کنمش

شاید که قبرهای ایستاده را هتک حرمت نکنند ...

شاید روزی برسد به دست تو ...

 

مادرِ هرگز نداشته ات  ... باران .

(۱۳۹۰/۶/۱۹)

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 3:27 به قلم باران| |

 

 

 

تو حرف می زنی اما صدا صمیمی نیست

هوای بــی رمق واژه ها صمیمی نیــــست

تو حرف می زنی  اما چرا نمی شنــــوم

چرا صدای تو روشن ، چرا صمیمی نیست؟

دو دست خاکی ما جاده های رابطه بود

چه سالهاست که این جاده ها صمیمی نیست

نـــگاه ما سخـــــن تازه ای نمــــی گوید

و خودنمـــــایی لبخنـــــــدها صمیمی نیست

نمی توان به کسی دل سپرد و عاشق بود

سلام مبـــــــــهم آیینـــــــه تا صمیمی نیست

به عشق می نگرم این چراغ خاطره سوز

اگرچه روشـــن و بی ادعا ، صمیمی نیست

به نام کوچک کوچک  بخوان مرا ای یار!

که در میان من و تو ، شمـــا صمیمی نیست

 

 

(مهدی فرهانی منفرد) 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 1:10 به قلم باران|

 

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

 

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم

 

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

 

هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

 

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

 

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد !

 

 

(فاضل نظری)

 

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 3:26 به قلم باران|

 

با همه ی بی سر و سامانیم

باز به دنبال پریشانیــــــــــم

طاقت فرسودگیم هیچ نیست

در پی ویران شدن آنیــــــم

آمده ام بلکه نگاهـــــــم کنی

عاشـــــق آن لحظه ی توفانیم

دلـخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانیـــــــــم

آمده ام با عطش ســــــال ها

تا تو کمی عشـــــق بنوشانیم

ماهی برگشته ز دریـــا شدم

تا که بگیری و بمیرانیــــــــم

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانیم ؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی ست که بارانیم

حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانیم

ها ... به کجا می کشیم ، خوب من؟

ها ... نکشانی به پشیمانیم ..؟

 

(محمدعلی بهمنی)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 5:24 به قلم باران| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت